|
|
|
|
|
آره باید خندید...یه جاهایی دیگه فقط باید خندید...به ریش نداشته ی این زندگی باید خندید! اوه ه ه....پرم از کارای نا تموم نصفه نیمه....کلاسای رانندگیم تموم شد و هنوز امتحانش رو ندادم...ناشر قبول نکرد کتایم رو چاپ کنه و هنوز نرفتم متنم رو ازش پس بگیرم...یه داستانی رو دو ماه که تو فکرشم و هنوز حتی یه کلمه هم ننوشتم...سه تارم همین طور گوشه ی اتاق خاک می خوره و هنوز اخرین درس ماهور رو نزدم.....خداییش باید این کارام رو سر و سامونی بدم! خوب....دانشگاه قبول شدم هم سراسری هم ازاد...واقعا عجیب نیست دو تا چیزی که می خواستم هم زمان رخ داد؟!....هم دانشگاه خودم قبول شدم هم علامه البته نیمه حضوری...استادام اصرار کردن بیا همین جا و من هم به عشق یکیشون رفتم دانشگاه خودم ثبت نام...شهریه:۱۰۱۲۳۹۲ تومن ناقابل....امروز که برگه انتخاب واحد رو دستم گرفتم....دیدم بله با استاد مورد نظر این ترم درس ندادن...اونم درسی رو که باید حتما ترم اول گرفت تا به پایان نامه نخوره!....اینم لابد حکمتیه...ولی واقعا امکان نداره چیزی رو از خدا خواست و بهت نده حالا یه سال بعد دو سال بعد...یه روز بهد...سه ماه بعد...بلاخره می ده..من یه چند موردش رو به چشم خودم دیدماااا! اما....یه خبر بد...خبری که اصلا دلم نمی خواد بگم...یعنی اصلا اتفاق نیافتاده....نه دیگه...بابابزرگم زنده است..اون هیچ وقت نمی تونه بمیره...نمی شه که اون رفته باشه زیر خاک...زنده است! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:5 توسط نیلوفرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
بابا بزرگم که دیگه قطعی شد سرطان داره.....کتاب هم که هنوز تکلیفش معلوم نیست......از همه بدتر سوزناک تر وحشتناک تر خسروخان شکیبایی بود کسی که با تمام وجودم دوسش داشتم دارم....با ارزو (دوست ۱۵ ساله ام)این قدر گریه کردیم....اخه نمی دونین که چه دنیا یی داشتیم ۸ یا ۹ سالمون بود خونه سبز رو می دیدم و از ته دل کیف می کردم ...۱۵ سالگی عاشقش شدم یعنی عاشق صورتش رنگ تیره اش هیکلش خنده هاش صداش...عاشقش شدم....همین طور بزرگتر که می شدم علاقه هم فهمیده تر می شد و حالا مثلا عاشق نقشای متفاوتش بودم...اون بازی خیره کننده...اون پیچ و خمی که به صداش می داد ...اون فریاداش و کشف هامون! هامونی که هر وقت دلم خیلی پره هر وقت دیگه هیچ راهی ندارم می شه یه منبع ارامش.....نمی تونم بگم چه حسی دارم انگار یه دفعه نیمی از خاطراتم رو از دست دادم.... حوله رو محکم پیچیده بودم دورم ...اب یخ شده بود و منتظر نشسته بودم و اروم اروم بستنی رو مزمزه می کردم و همین طور یک ریز نق می زدم"این چه وضعیه؟! خونه اس یا......"ساکت شدم ...یخی بستنی گیر کرد وسط گلوم...نه بابا دروغه...نمی دونم چه طور پریدم جلو تلویزیون..می خواستم مجری رو خفه کنم...اخه نمی شدکه...اخه مراد بیگ که نباید بمیره... مگه می شه؟!...برای من که همیشه مراد بیگم زنده است با اون تیرگی پوستش و شونه های بلندش.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:12 توسط نیلوفرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
بابا بزرگم اومده خونه ما مونده....هر روز صبح با صدای قدمای مامان بزرگ چشام رو وا می کنم و تو اون تاریک روشن خونه قامت بلندش که خمیدگی پنهان پیدا کرده اروم اروم حرکت می کنه و..خیلی سخته.... عادت کردم که باز دوباره عینه بچگی ها خودم رو لوس کنم و غذا های خوش عطر مامان بزرگ رو بخوام.....عادت کردم باز صبح ها با بوی نون داغ بیدار شم.....عادت کردم ظهرها بکشمشون به حرف و اصرار کنم از قدیما تعریف کنن...و به درخشش چشمای بابا بزرگ وقتی می گه"ملکه ثریا" عادت کردم.....وای خیلی سخته...به نق نقای بابا بزرگ هر وقت می خوام بیام پای کامپیوتر عادت کردم...به اخم کردنش که "چرا در رو محکم بستی؟!"............و اصلا فکر نمی کردم که یه روز به این چیزا عادت کنم...دماغم رو بالا می گرفتم و می گفتم "خوب باید حقیقت رو قبول کرد...عمر خودشون رو کردن!...به ما چه؟!"....چقدر ابله ام! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 10:22 توسط نیلوفرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم به قران نمی دونم چرا دست به هر کاری می زنم دارم بز می یارم!....اه...دیگه حالم از این همه نالیدن به هم می خوره!
اه....نمی فهمم این چه جامعه اییه که جووناش باید این طور دل مرده باشن؟!..یه سری با خوشی های کاذب سرشون گرمه...پارتی..دوست دختر دوست پسر...قرص... نوشابه های شادی زا...انفجار موسیقی و لایی کشیدن وسط ماشینای دیگه و.....یه سری هم که سر شون رو کردن تو کتاب و مثل چی درس می خونن و نمی دونن پشت اون درای لعنتی و بسته ی دانشگاه هیچ خبری نیست...یه سری هم که با صد تا دوندگی یه کار کوچیک پیدا کردن و دلشون به همون حقوقی که شاید به زحمت کفاف رفت وامدشون رو بکنه شادن....یه سری هم که هیچ هدفی ندار و مدام از این شاخه می پرن رو اون شاخه....یه گروهم هیچ گهی نمی تونن بخورن و فقط از صبح تا شب به زمین و زمان و ملت و دولت فحش و بد و بیراه می دن....ای تف به این زندگی!....اهای...اهای...با تو ام اره با تو..هر کی می خوای باش اگه جزء اون مرفهین بی درد هستی که نه تا حالا طمع مگس پرونی رو چشیدی نه تا حالا دنبال یه کار ۵۰ تا پله رو بالا و پایین رفتی حق نداری اینا رو بخونی...هر چی هم دلت می خواد بگو! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 17:56 توسط نیلوفرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم از این زندگی چی میخوام؟!..یعنی،هر لحظه به یه چیز گیر می دم..مثلا به خودم قول داده بودم..دیگه این تابستون برم سراغ زبان...چی شد؟..داغی هوا بها نه ایی شد واسه تنبلی...کلاس سه تار به یادگیری دستگاه ماهور و اهنگ مرغ سحر ختم شد...ارشد قبول شدم و یه جلسه رفتم سر کلاس و تو همون یه جلسه بی سوادی استادها رو(!)بهونه کردم و در کمال ناباوری همه دیگه نرفتم سر کلاس و واسه یه سال کشدار بلند موندم خونه و خیلی احمقا نه است که حالا اینطور منتظر جوابم...و..حالا تنها کاری که می کنم هر روز صبح ساعت 8 راه می افتم می رم تمرین رانندگی که اونم فقط خدا شاهده از ترس بابام و سر کوفتای مامان و اطرافیان با زور ادامه اش میدهم.... اینا اعلائم افسردگین؟!...دیگه خودم هم حسابی نگرانم...اخه حتی دیگه فیلم کتاب..شبکه 4 هم سر ذوقم نمی یاره ..البته فعلا فقط صدای شجریانه که کمی لذت رو تو رگام تزریق می کنه ...همین....دارم از دست خود خودم خسته می شم! با چه ذوق و شوقی دکمه های ریز تلفن رو فشار دادم صدای اشنا که تو گوشی پیچید،ساده احوال پرسی کردم و خودم رو معرفی کردم...نفسم به شماره افتاده بود و تمام وجودم منتظر جوابش بود...خیلی ساده گفت"می شه..راجع به کارتون بیشتر توضیح بدین؟"...من...خنده ام گرفت و یک دفعه یه بی تفاوتی عجیب افتاد تو دلم"یعنی هنوز نخوندین؟".."چرا چرا ولی باید یه کارشناس دیگه هم نظر بده...حالا شما اول دوم مرداد تماس بگیرین"...دیگه چیزی نگفتم...خوب،اخه یادم رفته بود...اینجا ایران است! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:51 توسط نیلوفرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
هی.. بابابزرگ جونم مریضه ...خیلی سخت مریض شده...طفلک . هیچی نمی تونه بخوره...اما هنوز با همون کمر صاف راه می ره...و...هنوزم نباید خط صاف شلوارش دو تا باشه . هنوزم باید دندونای یه دست و سفیدش رو با اب نمک بشوره دندونایی که همیشه با افتخار نشونمون می ده"می بینین..حتی یکیش هم پر نشده"....دلم می سوزه...خدا جونم درد نکشه. ......نمی دونم چرا این طوری شدم؟!...خداییش خیلی ناراحتم...اخه...اخه...عینه این خنگا هیچی یادم نمی مونه...هی این مربیه میگه این کارو کن اون کارو کن من هم هم چین گیج میزنم که کم می مونه در ماشین رو باز کنه پرتابم کنه بیرون!...رانندگی رو می گم....فکرشم نمی کردم اینطوری بمونم تو گل....به قول مهتاب الان دیگه هر افغانی پشت ماشین نشسته...بعد من.........پوف....بیا کم دردسر داشتم اینم اضافه شد! اما خودمونیما..چه روزای گهیه! اه! بوی گندابش داره دیگه خفه ام می کنه! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:8 توسط نیلوفرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
این قدر دلم گرفته که دارم منفجر می شم...نمی دونم چرا اینقدر اذیتم می کنه...مامانم رو می گم...البته تا حدودی قرضش رو می دونم..داره می گذارتم تو منگنه تا راضی به ازدواج شم...ولی اخه..خدایا قرارمون این نبود..نه این نبود...یه بغض گنده عینه یه توپ گیر کرده وسط گلوم نه پایین میره و نه بالا می یاد.....اه...خسته ام کرده دو روز پیش که الکی گیر داد و هر چی خواست بارم کرد..علافی،بی کاری،راست راست می چرخی...امروزم که....برگشته به من می گه:"تو چرا اینقدر خودت رو میندازی وسط حرفی هم بخاد بشه برای تو نیست که" من احمق فقط گفتم بریم خونه خاله اینا از اون جا بریم اون عروسیه کوفتی که یه دفعه این رو گفت یعنی من اینقدر بدبخت شدم که واسه اون نکبتا پسر خاله هام رو می گم خودم رو بندازم وسط..لجم رو دراورد و من هم هر چی از دهنم دراومد بار اون خونواده اش کردم و فامیل های بابا رو تک تک کوبیدم تو سر خاله و پسراش...مامان هم یه پشت چشم نازک کرد و چیزی گفت که تا ...اون ته ام سوخت"چیه اینقدر سنگ اونا رو به سینه می زنی..راه اوفتادی اومدی دیدی هم که اونا هم تحویلت نگرفتن" خداییش زن بابا هم با ادم این طور حرف می زنه؟! ..اخه دو هفته پیش عمه ام از من واسه پسر عموم خواستگاری کرد..البته همینطوری نه حالا خیلی جدی...اخه اصلا نمی تونه جدی باشه پسره هم سن خودم تازه فکر کنم دو ماهی هم ازم کوچیکتر باشه...هم بازی بچگیامه..من اصلا ادم حسابش نمی کنم .... چند روز پیش خونه عمو اینا مهمونی بود و ما هم رفتیم و حالا مامان خانوم اینطوری حرف می زنه..این رو که گفت من احمق بغضم گرفت کافی بود یه کلام دیگه بگم و اشکم بریزه....فقط دندونام رو محکم رو هم فشار دادم و کانالا رو این ور اون ور کردم.........پوف ولی الان داشتم می ترکیدم دیگه.....هر چی هامون هم نگاه کردم اروم نشدم..........اه خدایا چی کار داری می کنی پس؟! کی نوبت من هم می شه پس؟! ...................خیلی ناراحتم...اه!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:8 توسط نیلوفرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:13 توسط نیلوفرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
برداشت اول: اتاق ۹ متری.رنگ صورتی دیوار کمرنگ تر از همیشه .روی میز کامپیوتر پر از وسایل...لیوان خالی نسکافه.دستگاه فکس. کرم مرطوب کننده.قاب عکس.ساعت.یه گلدون با گل های مصنوعی و...گوشه ی میز صفحه ی مانیتور.دختر نشسته رو صندلی چر خون و زل زده به صفحه و تند تند دکمه های کیبورد رو فشار می ده..... اه اصلا یادم رفت چی می خواستم بنویسم این یه قسمت از زندگی روزانه ام بود!....ماشالاه از بس که قسمت های متفاوت داره موندم سر گردون کدوم تیکه اش رو بنویسم...ولی خداییش یه چرخ که تو ۳۶۰ میزن ۳۶۰ یاهو رو می گم....نمی خام چیزی بگما یا مثلا حسودی کرده باشم ولی مردم چه زندگی هایی دارن.....دختره هم سن من قیافه اش هم والله بدتر نباشه از من بهترم نیست..سوادم که....بعد با پول باباجان در بهترین نقطه اروپا خاونه داره و رشته ایی که براش ۳ سال پشت کنکور موند رو تو بهترین دانشگاه می خونه و....دیگه ساکت شم بهتره...اینا اسمش حسودی نبوداااااااااا!.....ایشششششش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 21:18 توسط نیلوفرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
رد شدم! تست ها جلوم راه می رفت...اونم با چه نازی!...از ۳۰ تا تست ۶ تاش رو غلط زدم و واسه اولین بار تو عمرم خودکار قرمز مردودی روی برگه ام خط زد و.....من...هم چین کیف کردم که اگه قبول بودم این قدر کیف نمی کردم!...ولی ۵شنبه دیگه حتما قبولم. این قدر کنکور دادم که دیگه حوصله هیچ امتحانی رو ندارم..اونم چی...ایین نامه!...هه.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:55 توسط نیلوفرشته
|
|
||